![]() |
![]() |
|
| توخودت خوب می دونی اگه کسی به وبلاگت نظرنده قلبت می شکنه اون وقت قلب شکسته منودوباره می خوای بشکونی؟ |
|
ساعت ۳ نصف شب بود که ....صدای دیرینگ دیرینگ تلفن به گوش رسید پسر با عصبانیت تلفن را برداشت و پشت گوشی مادرش بود که با صدای لرزانی گفت:((بیست و سه سال پیش همچین موقعی یه پسری به دنیا اومد که حالا برای خودش مردی شده. پسرم یک ساله که ازت خبری ندارم و حالا با دردسر شماره ات را پیدا کردم. تولدت مبارک.)) پسر که هنوز از تلفن بی موقع مادرش عصبانی بود گوشی را گذاشت و خوابید اما هر کاری کرد خوابش نبرد . آخر از کاری که با مادرش کرده بود پشیمان شد و به سوی خانه ی مادرش به راه افتاد.... در را باز کرد و داخل شد اما چراغ ها خاموش بود. پسر هرچه گفت: ((مادر مادر کجایی؟)) جوابی نشنید.به اتاق مادرش رفت اما... مادرش کنار شمعی نیمه سوخته با صورتی خیس که این گار اشک های چند دقیقه پیش بوده جان سپرده بود حالا آن پسر بود و یک دنیا شرمندگی.....
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
سلامی به گرمای خورشید سلامی به زیبایی غروب آفتاب و ... و.... و سلام به اون که منو عاشق خودش کرد و رفت. رفت و دیگه هیچ وقت پیداش نشد. آهای ای کسی که داری این نوشته رو می خونی تو هم قلبت شیکسته؟ تو هم صدای خرد شدن قلبت رو شنیدی؟ |
| آثار به جا مانده ی یک عاشق |
|
هفته سوم فروردین 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
|
RSS
|