

سلام
سلامی به خورشید تنها به اون ماه تابان که هیچ
وقت همدیگه رو نمی بینن ولی مثل زنجیر به هم
وصل هستن و نبودن اون ها یعنی ایستادن زندگی.
یه سوال؟
تا حالا چند بار به دوست صمیمیت گفتی بی
وفا ؟چند بار شده که بهش گفتی من به تو اعتماد
ندارم ؟ تا حالا چند بار از دستش دلخور شدی؟
چند بار غیبتش رو برای دیگران کردی یا .... از این
جور حرفا .
در صورتی که خودت از همه بی وفا تری .
تو این دنیای کوچیک امروز مردم برای محبت و
دوستی قیمت می ذارن .
هیچکس به باطن کسی نگاه نمی کنه . چشم ها
پول و ثروت رو گرفته.
دوستی ها کشکه.
دنیا... دنیای کثیفی شده .
مواظب خودت باش !
به جای این که به دیگران فکر کنی به خودت فکر
کن که از خودت دوری .
با خودت غریبه ای .
خودت رو می شناسی؟
چه آدمی هستی؟
+ نوشته شده در
Mon 27 Aug 2007ساعت
6 AM  توسط دختری در دیار غربت
|


اگه دیدی تو آسمون هیچ ستاره ای نیست ناراحت نشو
خودم حاضرم تا صبح برات چشمک بزنم تا بشم تک ستاره ی دلت
***
اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي!
اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت
ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن
لياقت مي خواهد
***
بگذارید تا می توانم بازی کنم
که فردا.........
مرا به بازی خواهند گرفت
بگذارید بچه بمانم
+ نوشته شده در
Wed 18 Jul 2007ساعت
2 AM  توسط دختری در دیار غربت
|
عشق من
تو را از بین صد ها گل جدا کردم
تو قلبم جشن عشقت رو به پا کردم
برای نقطه ی پایان تنهایی
تو تنها اسمی هستی که صدا کردم
عشق من .. عشق من
بگو از پاکی چشمت.... منو لبریز خواستن کن
با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن
اگه از مرگ باور ها از آدمها دلم سرده
نوازش کن تو دستام رو که خیلی وقته یخ کرده

+ نوشته شده در
Thu 21 Jun 2007ساعت
5 AM  توسط دختری در دیار غربت
|
یه شب بهم گفت مهربون
من می مونم تو هم بمون
گفتش بهم ای با وفا
یادت نره این عهدمون......!
حالا کجا رفت اون بی وفا ...؟

+ نوشته شده در
Wed 13 Jun 2007ساعت
9 PM  توسط دختری در دیار غربت
|
تنهاییم را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست .
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست.

امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم
خورشید فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم
بدرقه لازم ندارم میرم ای عزیز ترین
نذار بمونه زیر پا قلبمو بردار از زمین
دوستت دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود
غافل از این که قلب من منتظر اشاره بود

+ نوشته شده در
Mon 11 Jun 2007ساعت
11 PM  توسط دختری در دیار غربت
|
من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
من که می دانم که تا سرگرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد
پس چرا عاشق نباشم ؟پس چرا عاشق نباشم؟
من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که میدانم اجل ناخوانده و بیدادگر
سر زده می آید و راه فراری نیست نیست
پس چرا؟ پس چرا عاشق نباشم؟
+ نوشته شده در
Sat 9 Jun 2007ساعت
1 AM  توسط دختری در دیار غربت
|
چه دوران مسخره ای ......
یه روز اون قدر عاشقم بودی که واسم میمردی
یه روزم رفتی و پشت سرت رو نگاه نکردی
از غریبه هم غریبه تر شدی...اقلا یه غریبه وقتی به
آدم نگاه می کنه
نمی خواد بهت بفهمونه که ازت متنفره ... نمی
خواد بگه برو گمشو ....
دوست نداره که با نگاهش قلبت رو پرپر کنه...
واقعا چه مسخره س .... نه؟
اون وقت ما چه بد سلیقه ایم که اسم
دردناک ترین فیلم دنیا رو که می دونیم اولش چه
شیرینه و آخرش
چه تلخ گذاشتیم ................عشق................
منم تصمیم گرفتم اعصاب خودمو واسه (عشق
امروزی)خرد نکنم
تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم ........ولی نمی
شه .... لعنتی هر چی
می خوای فراموشش کنی بد تر از لحظه قبل
جیگرتو می سوزونه..
چرا می خوایم جوونیمونو هدر بدیم ؟ چرا می
خوایم زود خودمونو پیر
کنیم؟
(البته من به یه عشق واقعی توهین نمی
کنم ..منظور من فقط این
عشق های .
.)
... می خواستم بهت بگم اگه تو این جاده افتادی
یا باید همین الان
بیای بیرون یا باید تا آخرش بری و بعد هم راه
برگشت نداشه باشی...
+ نوشته شده در
Wed 6 Jun 2007ساعت
0 AM  توسط دختری در دیار غربت
|
سلام . من دیگه تصمیم گرفتم بیخودی خودمو
ناراحت نکنم
بالاخره از این جور آدما زیاد پیدا می شه ...اگه
بخواهی واسه
هر کدومشون اعصابت رو خرد کنی که دیگه
زندگی نداری.
این هم به خاطر شما:

عشق نمي پرسه اهل کجايي، فقط ميگه تو قلب من زندگي مي کني...
. عشق نميپرسه چرا دور هستي فقط ميگه هميشه با من هستي...
عشق نمي پرسه که دوستم داري فقط ميگه: دوستت دارم....
*****
معلم از من پرسید عشق چند بخشه؟
گفتم یک بخش و با خوشحالی دستم را از بالا به پایین آوردم
اما حالا که تو رو شناختم فهمیدم عشق سه بخشه:
۱-عطش دیدن تو ۲-شوق با تو بودن ۳- اندوه بی تو بودن
******
رو به عشق كردم و گفتم عشق چيست؟
گفت غم و اندوه
گفتم غم و اندوه چيست؟
گفت جدايي بين دو عاشق
گفتم جدايي چيست؟
گفت مرگ بهترين جدايي هاست
گفتم پس بايد بميرم؟

+ نوشته شده در
Sat 2 Jun 2007ساعت
1 AM  توسط دختری در دیار غربت
|
دلم خیلی گرفته
ولی این دفعه به خاطر یه چیز دیگه س
چرا بعضی از آدما این قدر سنگ دل و بی رحمن؟
چرا خدا اونا رو نابود نمی کنه چرا بهشون عذاب
نمی ده؟
چرا فقط خوب ها رو می بره؟
تا حالا زیر دست یه معلم شمر مثل معلم من
افتادین؟
اگه براتون اتفاق نیوفتاده که دعا می کنم تا ابد این
اتفاق براتون نیفته
اگه هم افتاده مطمئن باشین معلم شما در برابر
معلم من گله
فقط میتونم بگم دو روز نشستم مثل بچه آدم درس
خوندم .
وقتی رفتم سر جلسه سوال ها به قدری سخت
بود که ....






(حال منو تصور کنین) 




+ نوشته شده در
Mon 28 May 2007ساعت
12 PM  توسط دختری در دیار غربت
|
هیچ فکر نمی کردم
به جرم عاشقی این گونه مجازات شوم
و دیگر کسی به سراغم نخواهد آمد
قلبم شتابان می زند
شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام
و من تنهایی خود را در آغوش میکشم
تنها ماندم..........

+ نوشته شده در
Sun 27 May 2007ساعت
2 AM  توسط دختری در دیار غربت
|

سر دفتر عالم معانی عشق است
سر بیت قصیده جوانی عشق است
ای آن که خبر نداری از عالم عشق
این نکته بدان که زندگانی عشق است
+ نوشته شده در
Thu 24 May 2007ساعت
1 PM  توسط دختری در دیار غربت
|
+ نوشته شده در
Mon 21 May 2007ساعت
1 AM  توسط دختری در دیار غربت
|
+ نوشته شده در
Thu 17 May 2007ساعت
6 PM  توسط دختری در دیار غربت
|

عمریه ازت شنیدم تو مال منی و من مال تو
باورم شد انگاری دنیا ست و صدای تو
دستای گرمت شفای دستای سردم شده بود
نگاهت یه قاب تو ذهن خسته ی منه
تو خیالم با تو ساختم یه آشیونه
اما تو گریزان بودی از من بی بهونه
لحظه های بی تو بودن شادی نداره
حاصل بی تو بودن واسه من غم و غصه ست
کاش بدونی بی تو این دنیا رو نمی خوام
یا بیا یا بدون تا ابد جز تو کسی را نمی خوام

+ نوشته شده در
Tue 15 May 2007ساعت
0 AM  توسط دختری در دیار غربت
|
زندگی ماله تو، مرگ ماله من
راحتی ماله تو، رنج ماله من
شادی ماله تو، غم ماله من
همه چیز ماله تو
ولی تو ماله من

تو این دنیا دل به کسی نبند.چون این دنیا اینقدر
کوچیکه که نمی شه
دو تا قلب کنار هم باشه!!! اگه هم دل بستی هیچ
وقت ازش جدا نشو.
چون این دنیا اینقدر بزرگه که نمی تونی پیداش
کنی!


+ نوشته شده در
Sun 13 May 2007ساعت
4 PM  توسط دختری در دیار غربت
|

آخه چه جور دلت اومد تنهام بذاري و بري؟
آخه مگه حرفي زدم زخم زبوني من زدم؟
آره همش بهونه بود مسئله يار ديگه بود
دلت هوايي شده بود کارم از کار گذشته بود
برو با يارت عزيزم رها کن اين تن منو
الهي 100 ساله بشه عشق قشنگت عزيزم
اما يه قول بهم بده يارت رو تنها نذاري
که مثل من اسير بشه آواره از خونه بشه
منم يه قول بهت ميدم يه روز فراموشت کنم
قلبمو سنگيش بکنم عشقتو خاکستر کنم
اگه يه روز خواستي گلم کسي رو نفرينش کني
بگو که مثل من بشه زجر جدايي بکشه...
اینقدر واسه تو شعر میگم تا خودکارم تموم بشه
میخوام بگم دوستت دارم تا به ابد تا همیشه
خدا نکنه اون روزی که من یه بار بی تو باشم
تو قلب منی الهی من فدات بشم همیشه
آخه بگو دلت میاد بری تنهام بذاری
کجا میخوای بی من بری نکنه دوستم نداری
وقتی که من بی تو باشم دوست دارم دنیا نباشه
تمام زندگی ام تویی محاله بی تو زنده باشم
دوست دارم تا به ابد واسه چشات شعر بگم
به من بگی دوستم داری بهت بگم دوستت دارم

+ نوشته شده در
Sat 12 May 2007ساعت
11 PM  توسط دختری در دیار غربت
|
سلام دوستان
خیلی وقت بود نتونستم به وبلاگم سر بزنم
آخه ماه امتحانات هست سخت مشغولم و ...
و یه مشکل دیگه که منو خیلی ناراحت کرده
اون هم بیماری دوستم با پدرشه.
به دیدنش رفتم ولی خیلی حالش بد بود
البته بیماری خطرناکی نداره
فقط براش دعا کنین
هم برای خودش هم برای پدرش.



+ نوشته شده در
Thu 10 May 2007ساعت
10 PM  توسط دختری در دیار غربت
|

همیشه عکس نازت رو به رویم
نگاه تو دلیل جست و جویم
چرا باید تمام حرف ها را
بدون تو به تصویرت بگویم

زندگی را مرگ نیست
مرگ نیز افتادن یک برگ نیست
برگهای افتاده زیر پای درخت
باز می بینی درخت بی برگ نیست
وین منم خشکیده برگی بی رمق
زردگون رخساره ام از درد نیست

+ نوشته شده در
Sun 6 May 2007ساعت
7 PM  توسط دختری در دیار غربت
|
عاشقت بودم..... یادت هست؟
گفتم که دوستت دارم
گفتی که کوچکی... رفتم تا بزرگ شوم
اما آنقدر بزرگ شدم که .... که
که یادم رفت عاشقت هستم


+ نوشته شده در
Fri 4 May 2007ساعت
3 PM  توسط دختری در دیار غربت
|
زیباترین حرفت را بگو
چرا که ترانه ی ما
ترانه ی بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست

در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت
مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است

+ نوشته شده در
Tue 1 May 2007ساعت
2 PM  توسط دختری در دیار غربت
|
دست هایم برایت شعر می نویسند
اما تو هرگز نخواهی خواند
آتش عشق در چشمانم غوطه می زنند
ولی تو هرگز نخواهی دید
نه .. نه .. تو هرگز مرا نخواهی فهمید
و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت
و باز تو درک نخواهی کرد
+ نوشته شده در
Sun 29 Apr 2007ساعت
1 PM  توسط دختری در دیار غربت
|
+ نوشته شده در
Thu 26 Apr 2007ساعت
11 PM  توسط دختری در دیار غربت
|
ساعت ۳ نصف شب بود که ....صدای دیرینگ
دیرینگ تلفن به گوش رسید
پسر با عصبانیت تلفن را برداشت و پشت گوشی
مادرش بود که با صدای
لرزانی گفت:((بیست و سه سال پیش همچین
موقعی یه پسری به دنیا
اومد که حالا برای خودش مردی شده. پسرم یک
ساله که ازت خبری ندارم
و حالا با دردسر شماره ات را پیدا کردم. تولدت
مبارک.))
پسر که هنوز از تلفن بی موقع مادرش عصبانی
بود گوشی را گذاشت و خوابید
اما هر کاری کرد خوابش نبرد . آخر از کاری که با
مادرش کرده بود پشیمان شد
و به سوی خانه ی مادرش به راه افتاد....
در را باز کرد و داخل شد اما چراغ ها خاموش بود.
پسر هرچه گفت: ((مادر مادر
کجایی؟)) جوابی نشنید.به اتاق مادرش رفت اما...
مادرش کنار شمعی نیمه سوخته با صورتی خیس
که این گار اشک های چند
دقیقه پیش بوده جان سپرده بود
حالا آن پسر بود و یک دنیا شرمندگی.....
.jpg)
+ نوشته شده در
Wed 25 Apr 2007ساعت
4 PM  توسط دختری در دیار غربت
|
خواستم فراموشت کنم قلبم گفت صبر کن
خواستم بهت تندی کنم قلبم گفت مکن
خواستم بگم که دیگر دوستت ندارم قلبم گفت
مگو
حالا که رفتی قلبم چیزی نمیگه چون اونو
شیکوندی
دیگه تنها من موندم و یه جاده ی تاریک...

+ نوشته شده در
Tue 24 Apr 2007ساعت
9 PM  توسط دختری در دیار غربت
|
هفت تا آسمون پر از گل یاس و میخک
با صد تا دریا پر از عشق و اشتیاق و پولک
یه قلب عاشق با یه حس بی قرار کوچک
فقط می خواد بگه
دوستت دارم
***
دیروز ما
زندگی را به بازی گرفتیم
امروز او ما را
فردا؟
+ نوشته شده در
Tue 24 Apr 2007ساعت
1 AM  توسط دختری در دیار غربت
|
فصل پاییز کم کم داشت تموم می شد
در کنار دریا دو عاشق قدم می زدند...
ناگهان باد ملایمی وزید و گلی که در آن نزدیکی
بود را
در آب انداخت.
دختر جوان گفت: حیف...چه گل زیبایی بود ...
پسر در دریا رفت تا گل را بگیرد
اما در همان هنگام موجی بلند به سویش آمد .
پسر که می دانست
غرق می شود گل را به سوی دختر پرتاب کرد و
گفت دوستت دارم
و با غروب آفتاب نا پدید شد...
+ نوشته شده در
Fri 20 Apr 2007ساعت
5 PM  توسط دختری در دیار غربت
|
با خود اندیشیدم
در این ترانه ی بی تو ماندن
در این لحظه های بی تو
حس بودنت
شنیدن تپش ها ی قلبت
از مرز فاصله ها
از نگاه چشمان تو
تمام انتظارم شده

چی می شد بی التماس
واسم از عشق می خوندی
چی می شد دلت می خواست
همیشه پیشم می موندی
+ نوشته شده در
Fri 20 Apr 2007ساعت
3 PM  توسط دختری در دیار غربت
|
طاقت ندارم اشکام تموم شده زندگی بیهوده شده
چه قدر خودمو دلداری بدم
دیگه یکی باید دل تنهای منو آروم کنه
یکی باید منو امیدوار کنه
تو که از حالم خبرداری
تو که می دونی به چه روزی افتادم
بازم می خوای رهام کنی؟
خیلی بی وفایی
+ نوشته شده در
Sun 15 Apr 2007ساعت
3 PM  توسط دختری در دیار غربت
|
چه شد آن همه پیمان که
از آن لب خندان شنیدم
و هرگر خبری نشد از آن
+ نوشته شده در
Sun 15 Apr 2007ساعت
2 PM  توسط دختری در دیار غربت
|
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد...
من شروع کردم
وقتی او تمام شد ...
من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
و تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن.....

+ نوشته شده در
Sun 15 Apr 2007ساعت
2 PM  توسط دختری در دیار غربت
|